ابراهيم عاملي ( موثق )
174
تفسير عاملي ( فارسي )
مىگويند « اضغث الحالم الرّؤيا » يعنى خواب ديده ى خود را ، بهم آميخته و نامفهوم نقل كرد . عجاف - مفرد آن عجف بفتح اوّل و كسر دوّم ، و عجفاء بمعنى سرزمين باران نباريده ، دأب - با جدّ و تعب و پيوسته كار كردن ، حصحص - نمودار شد بعد از آنكه پوشيده بود . ترجمه : 22 و چون يوسف بروزگار خردمندى و توانائيش رسيد ما به او دانش و نيروى داورى داديم كه همه نكوكاران را پاداش چنين دهيم 23 آن بانو كه يوسف در خانه ى او بود او را به خود خواند و درها را بست و گفت : من آماده براى توام يوسف گفت : پناه به خدا كه پروردگارم پايگاه من بالا برده است [ و ز من ستم نيايد ] و او ستمكاران را رستگار نمىكند ، 24 او بيوسف درآويخت و اگر يوسف رهنمائى پروردگارش نمىديد به او ميآويخت « 1 » ولى به اين گونه بود [ نگهبانى ما ] تا بدى و بدكارى ز او بگردانيم كه از بندگان نكوكار ما بود ، 25 و هر دو بسوى در دويدند و [ او گلاويزش بود كه ] پيراهن يوسف را ز پشت دريد و مردش را جلو در ديدند و زن گفت : سزاى آنكه از خانواده ى تو بد بخواهد جز زندان و يا آزارى دردناك نباشد ، 26 يوسف گفت : او من را بزشتى با خود خواست ، [ براى نمودارى گناهكار ] كسى ز خاندان زن چنين داورى نمود : اگر پيراهن يوسف ز جلو دريده زن راست گويد مرد از دروغگويان بود ، 27 و گر ز پشت دريده يوسف راست گويد و او دروغ 28 و چو ديد كه پيراهن او ز پشت دريده گفت : اين ز حيله ى شما زنان است كه بر چاره ى كار خود سخت توانا بوند ، 29 اى يوسف اين سرگذشت ناديده گير [ و زان پس با زن گفت ] آمرزش گناه خود بخواه كه به راه بد رفتى 30 و [ ز اين داستان ] زنان شهر [ آگاه شدند و ] گفتند : زن عزيز مصر دلباخته ى غلام خود شد و او را به خود خواند و چه گمراه زنى باشد 31 او كه اين گفتگو شنيد آنها را بمهمان خواند و بالشها براىشان نهاد و هر يك را
--> ( 1 ) « و همّ بها » را ميتوان چنين معنى كرد كه بر آن شد كه زنك را بزند و از خود براند و نيز « همّت » را ميتوان گفت چون يوسف تن در نداد زن خواست او را با فشار وادار كند و علماء علم ادب گفتهاند جواب « لو لا » بر آن مقدّم نميشود . ( مصحّح )